اسكندر بيگ تركمان
926
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
او ميگذشت درينوقت كه بر سرير سلطنت قرار گرفت باراده خود يا بمصلحت قزلر آقاسى و اركان دولت با گروه قزلباش به صلح مايل و راغب گشته قاسم بيك سپهسالار مازندران را كه دو سال قبل از اين بنوعى كه مرقوم گشته همراه انجيلو چاوش ايلچى روم و اساراى روميه از گرجستان با مكتوب صداقت اسلوب دوستانه و تحف و هدايا برسم رسالت فرستاده شده بود و سلطان احمد خان از عناد و استكبار از از مصالحه پشيمان گشته درباره او تغافل ورزيده راه ملاقات نداده بود و در هفت قلعه استنبول محبوس نگاه ميداشتند طلب داشته بقاعده و آئين مقرر ديد و قاسم بيك شرف ملاقات و دستبوس دريافته تحف و هدايا گذرانيده رخصت انصراف يافت شرح آمدن او و سوانح حالات كه بظهور پيوست در سال آينده مرقوم قلم وقايع نگار ميگردد . ديگرى از سوانح تمكن و استقرار خان احمد خان ولد هلو خان اردلانست بر حكومت ملك موروث شرح واقعه آنكه حضرت اعلى شاهى ظل اللهى چنانچه در سال گذشته بتحرير پيوست خان احمد خان را كه از عهد صبى در ظل تربيت و رأفت شاهانه نشو و نما يافته بود نزد پدرش فرستادند كه چون او را كبرسن و شيخوخيت دريافته من بعد نزد پدر بوده اگر اراده ازلى بحكومت او تعلق گرفته باشد بيقضاى ربانى بعد از ارتحال پدر پسر جانشين باشد و هلو خان از آنجا كه مقتضى طبع يك بشريت است كه تا رمقى از حيات باقى است به اختيار از تعلقات دنيوى بتخصيص مملكت و حكمرانى و جاه و بزرگى قطع تعلق نمينمايند بتوهم و تصور آنكه مبادا پسر او را بىاختيار سازد ازو خايف گشته پيش خود راه نداده بالاخره بصوابديد بعضى مصلحان او را در شهر زور و قلعه زلم جاى داده جمعى از طوايف اردلان بر سر او جمع شدند و با فساد مفسدين ميانه پدر و پسر طرح بد نشسته فيما بين وحشت پديد آمد و منجر بنزاع و لشكركشى گشته ميانه هر دو گروه جنك و جدال بوقوع مىپيوست و او را از پدر خائف بود و مدتى از پدر دور ميگشت درين سال در حينى كه هلوخان از حسناباد حكومتگاه خود بيرون رفته به جهت استحكام يكى از قلاع در محل ديگر بود خان احمد خان با چند نفر از هواخواهان پوشيده و پنهان بدر رفته بلطايف الحيل خود را باندرون حصار افكنده [ 653 ] بر آن حصار استوار كه مشحون بخزاين و دفاين چندين ساله پدر بود مستولى گرديد و بقبايل و عشاير اردلان صلاى انعام و احسان در داده جمعى كثير از خواص و اعيان بر سر او جمع شده حكومت او را پذيرفتند هلو خان چون بر اين حال اطلاع يافت چاره بجز رضاجوئى و تدارك خاطر پسر نديده از عجز پيرى و ناتوانى و ضعف قوى جسمانى دست در فتراك رضاى پسر زد و بالضروره ملك و مال به او گذاشته حسب الصلاح پسر روى توجه بدرگاه عالم پناه آورد و در معذرت نافرمانيها كه درين چند سال ازو بظهور پيوسته بود و حضرت اعلى به مجرد آنكه پسر خود را ضرورة ببندگى اين درگاه فرستاده بود از آنها اغماض مينمودند بدين مقال گويا گرديد : بيت رسم است كه مالكان تحرير * آزاد كنند بندهء پير حضرت اعلى نظر بر خدمات ديرين سلسله عنايت و التفات درباره او مبذول داشته مقرر فرمودند كه بدارالسلطنهء اصفهان رفته بقيه عمر بيت در آن عشرت آباد مينو سرشت * برآسوده خاكش به خاك بهشت